حالم گرفته دوساعت پیش باز دزدها امدن پسرم سه تا دورّیبن بیرون خونه نصب کرده . دوساعت پیش باز امدن به جون شیشه های یک ماشین پارک شده ولی وقتی دیدن شوهرم پرده اتاق بالا را کنار کشید واونار دید فرار کردن ▧ تصویر در دسترس نیست
..وقتی امدیم دوربین ها را چک کردیم دیدم رفته بودن خونه روبروی وسطل اشغال بردن پارک که چند متر باخونه ما فاصله نداره .. به پلیس زنگ زدیم پلیس رفت تو پارک ودید تقریبا چند کاغذ وکتاب تو سطل اشغال سوزندن پلیس سطل اشغال به درب همسایه مون برد ودر زد ولی همسایه روبرومون خونه نبود اونا هم بیخال سطل گذشتن وامدن خونه ما وفیلم چک کردن ولی چون قیا فه دزدها زیاد مشخص نبود گفتن هیچ کاری نمیتونن بکنن .چند توصیه ایمنی که تقریبا هزینه اش 700 پوند یعنی تقریبا دوملیون وخورده پول باید خرج کنیم .ودزدگیر بزاریم احسان الان تو بغلم خوابیده از ترسش حاظر نشد بره اتاق خودش پسر دومم اتاقش رو به خیابونه ونمای بیرون همش شیشه ای هستش . دیشب تا ساعت 6 صبح نخوابیده بود .بدبختی یک پروژه داره برا پایان نامه فارغ التحصیلی اش باید تو این دوهفته تحویل بده .نمی دونم چکار کنم .خونه هم اگه میخواهیم عوض کنیم به این خوبی این خونه که الان هستیم گیرمون نمیاد خواستم احسان ببرم مسافرت دیگه از ترسم نمیرم .خونه را نمیشه خالی بزاریم چندو وقت پیش خونه همسا یه های بغل دستیمون دزدیدن فکر کنم کار کار این دوتا حرام زاده باشه . یکی از همسایه هامون که یهودی پارسال خونه اش دزد زده بعد از دوماه خونه بغلمون که مسیحی وسیاه پوست هم ساعت 3ونیم بعد از ظهر دزدیدن ..وخانه اون طرف تر عرب کوبتی هستن خونه اونا هم ساعت 10 شب دزدیدن منطقه که ما هستیم منطقه که بیشترشون یهودی وخر پول هستن ولی یک کوچه پشت خونه ما هست دولت این خونه را بی خانه مان داده واین دوتا حرام زاده تو این واحد زندگی میکنن..پلیس انجا هیچ کاری نمیکنه تازه اگه دزد هم خودت دستگیر کنی .فردا میبینی دزده خودش شاکی شده واز تو غرامت میخواد پلیس این دوتا حرام زاده را میشناسه ولی تا مدرک دستشون نباشه بی خیال هستن
آخی ....قدم نو رسیده مبارک...چه جالب... maryamlondon1, وای چه ترسناک مامان مریم...حالا ایشالله که چیزی نمیشه ولی مواظب خودتون باشید
و اما نوروز خوبی داشتم شکر خدا.. ولی یه اتفاقی قبل از نوروز افتاد که برای خودم خیلی جالب بود و کلی خندیدم و هنوز هم یادم می افته می خندم.این خاطره واقعا یه خاطره کاملا شیرازیه .. واقعا اونروز فهمیدم برامون حرف در می آرن بیخود نیست روز بیست و هشتم بود با مامانم رفتیم سبزی فروشی .مامانم می خواست سبزی برای سبزی پلو بگیره..به آقای سبزی فروش گفت : آقا لطفا ..کیلو تره ، گشنیز و جعفری و شویدو ... بدید..آقائه با توپ خیلی پر گفت : خب بگو سبزیِ سبزی پلو می خوام دیگه چرا هی دونه دونه میگی؟ مامانم مکثی کرد و گفت : حالا مگه چی شده آقا که عصبانی می شی؟ آقائه گفت : سه ساعت هی این و اونو واونو اون می خوام... یه خانوم دیگه به مامانم گفت : بنده خدا خسته میشن گوش بدن مامانم گفت : انرژیشو که من باید بگذارم حرف بزنم آقائه خیلی جدی در حای که شاکی بود گفت : خب باید یکی باشه گوش کنه یا نه؟ مامانم گفت : ببخشید گوشتون خسته شد والله.. واقعا ها عجب ملتی هستیم ما.. دیگه اینجوریشو ندیده بودم
خاطره خاصي ندارم امسال يه كم همت كردم و مطالعه كردم كتاب جانستان كابلستان اميرخاني رو تا 70% خوندم چندتا هم فيلم ديدم از آرشيو خيلي زحمتم شد واقعا هفته دوم هم كلا سركار بودم بقيه هم ديد و بازديد بود و تفريحات سالم چندسالي بود كه از اسفند متنفر شده بودم و تاحدودي از فروردين الان كلا حالم از فروردين به هم ميخوره و ايضا اسفند اين بود انشاي من
خاطرات نوروز منم که مهمتر از همش داداشم بود که بعد از یک سال اومد پیشمون و فردا هم داره بر میگرده یه سفر 3 روزه هم رفتیم به یه منطقه کوهستانی جاتون خالی خیلی هوا سرد بودتازه اون شب آخری هم برف اومد البته تو کوهستان ها اومد خیلی منظره قشنگی شده بود بقیه روزها هم در بوفیلند بودیم
چندسالي بود كه از اسفند متنفر شده بودم و تاحدودي از فروردين الان كلا حالم از فروردين به هم ميخوره و ايضا اسفند
منم همین حس رو دارم کما بیش... ولی زورزورکی به خودم خوش می گذرونم البته موقع تحویل سال دیگه نمی تونم زورکی الکی خوش باشم..های های گریه می کنم محمد امینم عصبانی میشه اما واقعا نمی تونم اشکمو نگه دارم
نقل قول: نغمه
وااااااااااااای ماهی جونم خاطره ات خیلیییییییییییی باحال بود کلی خندیدم
نقل قول: نغمه
انشاالله تا آخر سال خاطرات خوبی برات باقی بمونه
مرسی نغمه ی گلم.ایشالله تو هم همیشه شاد باشی خاطره بازم دارم.از مراسم عقد کنون و عیدی بَرون و چادر بُرون و اینا.... می آم می گم
خودتونو ناراحت نکن مامان مریم، خب با همسایه هاتون جمع بشید با همدیگه یه فکری بکنید ...
انشالله درست میشه
نقل قول: ماهی
وای چه ترسناک مامان مریم...حالا ایشالله که چیزی نمیشه ولی مواظب خودتون باشید
من از دیوانگی شوهرم میترسم سری قبل با کابل دنبالشون کرد وبه پلیس هشدار داد که این دفعه دستم بیفتن میکشمشون تازه پسرام هم دنبالش میرن میترسم چاقو بخورن ..
.این یک هفته هوای لندن افتابی وگرم بود درجه حرارت رسیده بود به 23 جای برادرت خالی بود
دیروز رفته بودیم پشت بوم مامی جات خالی جا انداخته بودیم داداشم رفته بود تو آفتاب نشسته بود هی میگفت به به چه آفتابی دارم حال میکنم مازیرسایه نشسته بودیم
خب همونطور که می دونید امسال آستینا رو بالا زدیم تا برای داداشم زن بگیریم و دستی دستی بیچاره ش کنیم از اونجا که مامانم همیشه می گفت می خوام براش مراسم سنتی فراموش شده رو احیا کنم و باز هم از اونجا که مادر عروس خانوم هم بسیار پایه تشریف دارند و موافق صد در صد مامی هستن، قرار بر این شد که هم مراسم سنتی اجرا بشه و هم مراسم امروزی.. یکی از این مراسم ، بند انداون یا چادر بُرون هست داستان از این قراربود : یک روز قبل از مراسم عقد مهمونها همه در منزل عروس خانوم جمع شدند.یک آرایشگر هم استخدام کرده بودند تا مراسم اصلاح صورت رو در حالیکه مهمونها به پایکوبی و رقص می پردازند انجام بده.سفره ی سوزنی که یه پارچه مخصوص و صنایع دستی هست پهن می کنند و روش شیرینی و میوه و آینه و شمعدون و قران ... چیده بودند البته به خاطر مقارن شدن با نوروز هفت سین هم گذاشته بودند.یه خانوم مطرب رو هم دعوت کرده بودند که به طور زنده موسیقی اجرا می کرد که غالبا با دف و ویالون این کارو می کنه.بیشتر اشعار محلی مثل واسونک خونده میشه. در حالی که آرایشگر مشغول کارش بود مادر و فامیل عروس مرتب برای عروس خانوم آب قند میآوردند و هی ماشالله ماشالله می گفتن و اسفند دود می کردند.خواهرای بیچاره داماد هم باید نقش دلقک رو اجرا می کردند و رقصنده اصلی مجلس باشند که در این زمینه برای داداشم کم نذاشتم بعد از اصلاح ، آرایشگر کمی عروس رو آرایش کرد و لباسی رو که ما براش خریده بودیم تنش کردند.و پارچه چادر نمازی رو که براش برده بودیم برش زدند تا براش چادر سفید بدوزند مراسم جالبی بود .تا حالا چنین چیزی ندیده بودم و مامانم معتقده باید این مراسم زنده بشه.حیفه که داره به دست فراموشی سپرده میشه. بعد هم روز اول عید مراسم عیدی بردن برای عروس خانوم رو داشتیم که خودش خاطره انگیز بود.یک روز هم عقد محضری که اتفاق خاصی نیفتاد و در نهایت جشن عقد کنون که خیلی خیلی خوش گذشت .. ولی به جون شما لهِ له شدم دیگه
بعدش دیگه مهمونا رفتن خونه..دومادم یه مشت سماق ریختیم توی جیبش ...تا 6 ماه دیگه ایشالله عروسی شه نمایش یا پنهان متنایشالله دومادی خودت
نقل قول: gilas
عیدی برون که هنوز هست ما هم داریم این مراسمو البته دیگه مهمون بازی اینا نداریم
حوصله م نمیشه کامل توضیح بدم.ولی عیدی برون واقعی به شیوه سنتی دیگه شیرازم برگزار نمیشه.اصلش اینه که داماد باید کلی چیز میز بگیره مثل لباس ، یه تیکه طلا ، و حتی یه مرغ زنده که دور گلوش با روبان پاپیون درست می کنن و یه ماهی بزرگ (خوردنی) به اضافه سفره ی هفت سین و میوه و شیرینی که هر کدوم رو در یک سینی که بهش می گن معجومه ( نمی دونم املا یا تلفظش رو دریست می گم یا نه ) قرار می دن.بعد هر سینی رو روی سر یه حمّال می گذارن بعد با ساز و نقاره ( با موسیقی سنتی ) عیدی می برن.البته داداشم دیگه نگذاشت این سینی ها رو راه بندازیم قدیما خیلی با صفا بوده ها
Galexy
maryamlondon1
maryamlondon1
حالم گرفته دوساعت پیش باز دزدها امدن
▧ تصویر در دسترس نیست
..وقتی امدیم دوربین ها را چک کردیم دیدم رفته بودن خونه روبروی وسطل اشغال بردن پارک که چند متر باخونه ما فاصله نداره .. به پلیس زنگ زدیم پلیس رفت تو پارک ودید تقریبا چند کاغذ وکتاب تو سطل اشغال سوزندن پلیس سطل اشغال به درب همسایه مون برد ودر زد ولی همسایه روبرومون خونه نبود اونا هم بیخال سطل گذشتن وامدن خونه ما وفیلم چک کردن ولی چون قیا فه دزدها زیاد مشخص نبود گفتن هیچ کاری نمیتونن بکنن .چند توصیه ایمنی که تقریبا هزینه اش 700 پوند یعنی تقریبا دوملیون وخورده پول باید خرج کنیم .ودزدگیر بزاریم
هاچو هاچو
خودتونو ناراحت نکن مامان مریم، خب با همسایه هاتون جمع بشید با همدیگه یه فکری بکنید ...
ماهی
آخی ....قدم نو رسیده مبارک...چه جالب...
maryamlondon1,
وای چه ترسناک مامان مریم...حالا ایشالله که چیزی نمیشه ولی مواظب خودتون باشید
و اما نوروز خوبی داشتم شکر خدا..
ولی یه اتفاقی قبل از نوروز افتاد که برای خودم خیلی جالب بود و کلی خندیدم و هنوز هم یادم می افته می خندم.این خاطره واقعا یه خاطره کاملا شیرازیه ..
روز بیست و هشتم بود
با مامانم رفتیم سبزی فروشی .مامانم می خواست سبزی برای سبزی پلو بگیره..به آقای سبزی فروش گفت : آقا لطفا ..کیلو تره ، گشنیز و جعفری و شویدو ... بدید..آقائه با توپ خیلی پر گفت : خب بگو سبزیِ سبزی پلو می خوام دیگه چرا هی دونه دونه میگی؟
مامانم مکثی کرد و گفت : حالا مگه چی شده آقا که عصبانی می شی؟
آقائه گفت : سه ساعت هی این و اونو واونو اون می خوام...
یه خانوم دیگه به مامانم گفت : بنده خدا خسته میشن گوش بدن
مامانم گفت : انرژیشو که من باید بگذارم حرف بزنم
آقائه خیلی جدی در حای که شاکی بود گفت : خب باید یکی باشه گوش کنه یا نه؟
مامانم گفت : ببخشید گوشتون خسته شد والله..
واقعا ها عجب ملتی هستیم ما..
gilas
همشو باید سانسور کنم بگم
arash52
امسال يه كم همت كردم و مطالعه كردم
كتاب جانستان كابلستان اميرخاني رو تا 70% خوندم
چندتا هم فيلم ديدم از آرشيو
خيلي زحمتم شد واقعا
هفته دوم هم كلا سركار بودم
بقيه هم ديد و بازديد بود و تفريحات سالم
چندسالي بود كه از اسفند متنفر شده بودم و تاحدودي از فروردين
الان كلا حالم از فروردين به هم ميخوره و ايضا اسفند
اين بود انشاي من
نغمه
وااااااااااااای ماهی جونم خاطره ات خیلیییییییییییی باحال بود کلی خندیدم
بهونه
یه سفر 3 روزه هم رفتیم به یه منطقه کوهستانی جاتون خالی خیلی هوا سرد بود
بقیه روزها هم در بوفیلند بودیم
بهونه
ماهی
الان كلا حالم از فروردين به هم ميخوره و ايضا اسفند
منم همین حس رو دارم کما بیش... ولی زورزورکی به خودم خوش می گذرونم
البته موقع تحویل سال دیگه نمی تونم زورکی الکی خوش باشم..های های گریه می کنم
محمد امینم عصبانی میشه اما واقعا نمی تونم اشکمو نگه دارم
مرسی نغمه ی گلم.ایشالله تو هم همیشه شاد باشی
خاطره بازم دارم.از مراسم عقد کنون و عیدی بَرون و چادر بُرون
maryamlondon1
انشالله درست میشه
من از دیوانگی شوهرم میترسم سری قبل با کابل دنبالشون کرد وبه پلیس هشدار داد که این دفعه دستم بیفتن میکشمشون تازه پسرام هم دنبالش میرن میترسم چاقو بخورن ..
واقعا ها عجب ملتی هستیم ما.. دیگه اینجوریشو ندیده بودم
عجب مادر با حالی داری ماهی جون
یه عاالمه خاطره خوب و دارم اما نمیشه گفت که
همشو باید سانسور کنم بگم
عیبی نداره ما به فیلمهای سیمای جمهوری اسلامی عادت کردیم صحنه های عاشقونه را سانسور میکنن.
كتاب جانستان كابلستان اميرخاني رو تا 70% خوندم
چندتا هم فيلم ديدم از آرشيو
خيلي زحمتم شد واقعا
واقعا خسته نباشی
الان كلا حالم از فروردين به هم ميخوره و ايضا اسفند
عجب
اخیییی به سلامتی انشالله به ارض وطنم لندن سالم برگرده
چه جالب به برادرت بگو سرما را به ایران برده
دیگه فرصت باقی نمانده ماهی جون زود بیا بگو قربونت برم
بهونه
دیروز رفته بودیم پشت بوم مامی جات خالی جا انداخته بودیم داداشم رفته بود تو آفتاب نشسته بود هی میگفت به به چه آفتابی دارم حال میکنم
هاچو هاچو
حالا نمیشه زبون اصلیشو بهمون بگی ؟
نمایش یا پنهان متن
در ضمن خوش برگشتیماهی
باشه سعی می کنم زودی بگم
خب همونطور که می دونید امسال آستینا رو بالا زدیم تا برای داداشم زن بگیریم و دستی دستی بیچاره ش کنیم
از اونجا که مامانم همیشه می گفت می خوام براش مراسم سنتی فراموش شده رو احیا کنم و باز هم از اونجا که مادر عروس خانوم هم بسیار پایه تشریف دارند و موافق صد در صد مامی هستن، قرار بر این شد که هم مراسم سنتی اجرا بشه و هم مراسم امروزی..
یکی از این مراسم ، بند انداون یا چادر بُرون هست
داستان از این قراربود :
یک روز قبل از مراسم عقد مهمونها همه در منزل عروس خانوم جمع شدند.یک آرایشگر هم استخدام کرده بودند تا مراسم اصلاح صورت رو در حالیکه مهمونها به پایکوبی و رقص می پردازند انجام بده.سفره ی سوزنی که یه پارچه مخصوص و صنایع دستی هست پهن می کنند و روش شیرینی و میوه و آینه و شمعدون و قران ... چیده بودند البته به خاطر مقارن شدن با نوروز هفت سین هم گذاشته بودند.یه خانوم مطرب رو هم دعوت کرده بودند که به طور زنده موسیقی اجرا می کرد که غالبا با دف و ویالون این کارو می کنه.بیشتر اشعار محلی مثل واسونک خونده میشه.
در حالی که آرایشگر مشغول کارش بود مادر و فامیل عروس مرتب برای عروس خانوم آب قند میآوردند و هی ماشالله ماشالله می گفتن
که در این زمینه برای داداشم کم نذاشتم
بعد از اصلاح ، آرایشگر کمی عروس رو آرایش کرد و لباسی رو که ما براش خریده بودیم تنش کردند.و پارچه چادر نمازی رو که براش برده بودیم برش زدند تا براش چادر سفید بدوزند
مراسم جالبی بود .تا حالا چنین چیزی ندیده بودم و مامانم معتقده باید این مراسم زنده بشه.حیفه که داره به دست فراموشی سپرده میشه.
بعد هم روز اول عید مراسم عیدی بردن برای عروس خانوم رو داشتیم که خودش خاطره انگیز بود.یک روز هم عقد محضری که اتفاق خاصی نیفتاد و در نهایت جشن عقد کنون که خیلی خیلی خوش گذشت ..
ولی به جون شما لهِ له شدم دیگه
هاچو هاچو
خشک به حالت حداقل یه سفر رفتی
هاچو هاچو
چه مراسمه جالب و با صفایی
نمایش یا پنهان متن
خب بعدش چی شد؟!!gilas
عیدی برون که هنوز هست ما هم داریم این مراسمو
نوچ نمیشه
نمایش یا پنهان متن
هاچو هاچو
ماهی
بعدش دیگه مهمونا رفتن خونه..دومادم یه مشت سماق ریختیم توی جیبش ...تا 6 ماه دیگه ایشالله عروسی شه
نمایش یا پنهان متن
ایشالله دومادی خودتحوصله م نمیشه کامل توضیح بدم.ولی عیدی برون واقعی به شیوه سنتی دیگه شیرازم برگزار نمیشه.اصلش اینه که داماد باید کلی چیز میز بگیره مثل لباس ، یه تیکه طلا ، و حتی یه مرغ زنده که دور گلوش با روبان پاپیون درست می کنن
قدیما خیلی با صفا بوده ها
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→