ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
@@ سوتی های با حال و خنده دار خودتون رو اینجا تعریف کنید@@
نخبه
منم که کشکم
Kishe Mehr
gilas
خوبه به الاغ کفایت کردی و جلو تر نرفتی
Kishe Mehr
شکسته بندی نفرمایید شیرین جان ارزش شما بیش از این حرفاست
دوستش چون بنده خدا اهل فن بوده و خودش دستی تو این کارها داشته زود گفته داداشمه تا کار بیخ پیدا نکرده و کار به جاهای سوراخ دیااکو نرسه
نخبه
نمایش یا پنهان متن
نه مجی از این سوتی ها نگید یه عده فضول تو سایت هستن که عین عقده ایا میرن گزارش میدن که خودنمائی کنن یکی بهشون توجه کنه بی خیال.. سوتیهای دیگه بگید
hadi04
البته گندي كه من زدم از يه گوز خيلي بيشتر بود فكر كنم من ر...ي...د...م
نه بابا قبلش كه سرمو از ماشين بيرون كردم كلي بد و بيراه بهش گفته بودم
Kishe Mehr
منم اماده بودم که زمین دهن وا کنه برم توش
نخبه
منم اماده بودم که زمین دهن وا کنه برم توش
gilas
منم اماده بودم که زمین دهن وا کنه برم توش
حقته تا تو بازشی پشت سر کسی حرف بد نزنی
پس یه احوال پرسی حواسی با خانواده محترم کرده بودی
نخبه
پارسال به همراه دوستم رفته بودیم مسافرت نمیدونم شهر کلیبر رفتین یا نه (قلعه بابک خرمدین اونجا قرار داره) یه شهر خیلی کوچیکیه که نیم ساعت نشده میتونی کل کوچه و خیابونش رو دور بزنی.. نزدیک عصر بود که رسیدیم به شهر کلیبر ولی چون زود بود برای رفتن به هتل گفتیم بریم به منطقه انانلو.. شنیده بودم که اهو داره و کسی هم حق شکار نداره گفتیم بریم یه نگاه بندازیم رفتیم و رفتیم تا اینکه یهو جاده خاکی شد و لی همچنان جاده همون شکلی بود البته خیلی سر سبز و زیبا بود باز رفتیم دیدیم خبری نیست یهو همه جا رو مه گرفت دور زدم که بر گردیم ولی چشمتون روز بد نبینه جاده خاکی بدون هیچگونه علامتی کنار جاده و مه کامل هیچی دیده نمیشد با هزار بد بختی برگشتیم و بعد از مسافتی رسیدیم به جاده اسفالت ولی خیلی اروم میروندم که مبادا تو دره مره ای چیزی نریم و یا با گاوهای وسط جاده که یهو ظاهر میشدن تصادف نکنیم که گامون بزاد
خب چیکار کنم هم اون مه روم اثر گذاشته بود و هم پارکبانه جلیغه سبز تنش بود یه لحظه مخم هنگ کرد اصلا فکر نمیکردم شهر به اون کوچیکی هم پارکبان داشته باشه
به طرز وحشتناکی سوتی دادم ولی فکر کنم پسره متوجه نشد
نخبه
[spoiler]▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
شاهکار زدی که
نخبه
gilas
اون که بلللللللللللللللللللللللللللللله
The one
نمایش یا پنهان متن
یه بار وقتی حامله بودم تازه از دانشگاه اومده بودم خیلی هم خسته بودم شب قبلشم آش درست کرده بودم بازم نشستم گرم کردم یه کم خوردم دلم درد گرفت حوصله نداشتم برم دستشویی زیاد جدی نگرفتم و خلاصه... آخه بابای بچه هم اون شب کشیک داشت وقت داشتم تا صبح بو گیری کنما زصداشون فهمیدم اکس مادر شوهر و اکس برادر شوورن. داشتم سکته می کردم. یهو مادره اومد تو اتاقم برگشت گفت واییی خوابه!! بعد دوساعت تو خونه موندن تلویزیون نگاه کردن و آشمو کوفت کردن و رفتن!! آخه عمو و بابای بچه با هم یه سریالی رو همیشه نگاه می کردن ولی فکر نمی کردم که روزی هم که اون نباشه بازم اینقدر پررو باشن که بخوان بیان. بو هم هیچ اثری روشون نذاشته بود تازه اشتهاشونم وا شده بود انگار!!
یه خاطره ی دیگه دارم از دوران دانشگاه. اون موقعا خیلی خنگ بودم هنوزم هستم البته
یه روز صبح که داشتم آماده میشدم برم سر کلاس یهو تلفن خوابگاهمون زنگ زد. بعد گفتن یه خانمه هست باهات کار داره. منم تعجب کردم گفتم کیه. یهو زنه خودشو معرفی کرد گفت من خواهر محمدم. اسم همکلاسیم محمد بود همون پسره. من خشکم زد. اونم ادامه داد که آره محمد خیلی از شما تعریف می کنه برای همین من کنجکاو شدم که ببینمتون میشه ساعت 2 باهم قرار بذاریم تو رستوران دانشگاه هموببینیم میخوام باهاتون راجع به موضوعی صحبت کنم. من دیگه داشتم میمردم از ذوق. گفتم خب اجازه بدید فکر کنم گفتم یه کم کلاس بذارم. گفت فقط یه آشنایی معمولیه دیگه گفتم خودتو لوس نکن بگو آره مسخره
بعد رفتم سر کلاس. بعد کلاسم رفتم خوابگاه دوستام. گفتن چی شده هیفا لپات گل انداخته یه چیزیت میشه تو از صبح عوض شدی نمی خندی تو فکری. گفتم نه هیچی بابا. اینقدر دیگه اصرار کردن ماجرا رو براشون تعریف کردم با ذوق. گفتن احساست چیه. گفتم معلومه خیلی خوشحالم. یهو دیدم یکی از بچه ها به اون یکی گفت پاشو پاشو برو خوراکیهایی که قول دادیو بخر. اون یکی هم خیلی ناراحت بود گفت مرض بیا پولشو بگیر خودت بخر. من چیزی نفهمیدم گفتم دارید چیکار می کنید گفتن هیچی داریم به افتخار خواهر فلانی جشن می گیریم.
من هنوزم نگرفته بودم موضوعو. یهو که همشون دیگه ترکیده بودن از خنده گفتن خااک بر سرت اینقدر که سرت تو کتابه هیچی حالیت نیست. یعنی نفهمیدی صدا ی دختره چقدر شبیه صدای زهره س؟ زهره شیطونترین دوستم بود. منو دیگه میخواستم آب بشم برم تو زمین از این گندی که زده بودم ولی الان هر وقت یادش میفتم خیلی خندم می گیره.
نخبه
اخیییییییییییییییییییی
The one
اره بیچاره قسمت نبود دیگه
راستی اونجا رو درست توضیح ندادم که دوستها ی بدجنسم شرطبندی کرده بودن که من می فهمم چه خبره ولی بیچاره اون دوستم که خیلی به ایکیوم ارادت داشت شرطو باخت
hadi04
به افتخار محمد جون
ولي خدايي تا شوهر كردي با دل چند نفر بازي كردي تو ظالم؟
نخبه
متوجه شدم که شرط بندی کرده بودن از این کارا هر کی خاسته در حق من بکنه ناکام مونده چون سریع میشناسمشون اوه اوه یه خاطره یادم اومد بزار تعریف کنم
The one
ولي خدايي تا شوهر كردي با دل چند نفر بازي كردي تو ظالم؟
نه بابا از من پخمه تر پیدا نمیشد اون موقعها اگرم دل کسی ترک برداشته بود هیچوقت نفهمیدم.
نمایش یا پنهان متن
فقط یادمه تازه که نامزد کرده بودم فقطم دوستها ی خیلی نزدیکم خبر داشتن یکی از بچه های یه دانشکده ی دیگه که خیلی مومن و ریشو بود ازم خوشش اومده بود آخه خیلی سر به زیر بودم و از همون موقع مثل اردکها راه میرفتم خلاصه این با واسطه ازم خواستگاری کرده بود. بعد که همین دوستهای مسخرم شنیده بودن یکیشون برگشت گفت بعضیها دو تا دوتا شوهر میکنن بعضیها هیچی گیرشون نمیادآخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→